* دلشاد *
* Always be Happy Evan if you are unhappy *
گلدسته ات اینجا ايران است. مهد دليران! اینجا ايران است مهد دليران! مردمش از تركان و اصفهاني ها و قزويني ها و...جك ميسازند و ميخندند. اینجا ايران است مهد دليران! اينجا برخي مردم عدالت را به مسخره ميگيرند.و هر كس دم از عدالت بزند مورد تمسخر قرار ميگيرد! اینجا ايران است مهد دليران! مردم از افغانها بد ميگويند .وخوشحالند كه افغان نيستند.افغانستاني كه روزي جزو کشور خوش نقش ایران بود و موقعیت جغرافیایی خوبی دارد و هم اکنون پایگاه نظامیان غرب شده است! اینجا ایران است ، مهد دلیران! برخی مردمش فراموش کرده اند که انقلابشان برای چه بود! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا آرمانهای شهیدان و راهشان برای جوانان سوال است! اینجا برای دفن شهدا در دانشگاه اعتراض میشود! اینجا دیگر شهیدان را زنده نمیبینند! اینجا ایران است ، مهد دلیران! گلشیفته ی ایرانی به هالیوود می رود، در حالیکه بازیگر مانکن ترکی مسلمان میشود! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا هر کسی دیگری را مقصر می داند و خودش کم تقصیر ترین است! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا بر خی مردم خود را از حکومت جدا می دانند در حالیکه خود آن را برگزیدند! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا بر خی از ایرانی بودن خود شرم دارند! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا برخی دوربین ها به سمت غرب روانه می شود! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا انتخاباتش آزاد است اما همه ی افکار نه! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا کینه و کینه توزی بیداد می کند! و همه از روی تعصب قضاوت می کنند و سخن می گویند! اینجا همه سایتها و وبلاگها و...برای هم دروغ می بافند! اینجا ایران است ، مهد دلیران! اینجا برخی تفرقه افکنی میکنند و برایش پول میگیرند! اینجا ایران است ، مهد دلیران...! مهد دلیران!... دلیران!... دلیران! و باهمه ی این احوال، من هنوز هم افتخار میکنم که یک ایرانیم! یکی از این دلیران! می مانم تا آبادش کنم، تا بماند ایرانم، مهد دلیران! اولین خبر بد سال جدیدم بود! سالی که نکوست از بهارش... خیلی سخته، خیلی! وقتی خودت نمی دونی واون میدونه، تلاش میکنی برای رسیدن بهش ولی خدا نمیزاره! فکر میکنی همه چی دست خودته، ولی نیست! چرا؟ همین "چرا" تمام مدت ذهنت رو مشغول میکنه! آخه مگه از این کار بهتر هم بود؟؟ پس چرا نذاشت؟؟ چرا؟؟ من که هدف و نیت خوبی داشتم؟! چرا خدا می گه نه؟!!! ؟ می گن شاید صلاح نبوده.... وااااای کلمه ای که بعضی وقتا درکش برام خیلی سخت میشه ... صلاح در اینه! صلاح در اونه... خدا نخواست!!! آه... این همه تلاش کردم اما نذاشت! خدا تو چی میدونی که من نمیدونم؟ بهم بگو خدا...آرومم کن! میگن صبر کن! همین کنجکاویه آدمو دیوونه می کنه ! شاید یه جای کارم نقص داشت...! اما کجا؟! همه میگن باید صبر کنی، این صبرست که امتحانه...! وای خدا چقدر سخت امتحان میکنی...بابا تقلب! نه؟! لااقل راهنمایی کن یکم بندتو آخه خدا! یه ذره! ... امیدوارم بعد این صبر نا امیدم نکنی! باشه باشه تسلیم! ما شاءالله! این روزها راجع به بهره وری خیلی چیزا خوندم...بهره وری به زبون ساده: استفاده بهینه از هر چیزه. بهره وری یا productivity نسبت میان مقدار کالا و خدمات تولید شده (برون داد) ومیزان منابعی که برای تولید اونها مورد استفاده قرار گرفته (درون داد) است رامورد بررسی قرارمی ده.گاهی وقتا هم به حاصل جمع "کارایی" یا " اثر بخشی" بهره وری میگن.بهره وری در خیلی از زمینه ها وجود داره: بهره وری در منابع طبیعی،بهره وری و فرهنگ، بهره وری برای شکوفایی جامعه و... اما چیزی که به نظر من مهمتره بهره وری از زمانه...زمان یکی ازسرمایه هاییه که خدا به ما داده و مجموعه ای از این زمان ها عمر ما رو تشکیل می ده .هرکسی هم برای رسیدن به هدفش ازاین سرمایه استفاده می کنه. اون کسی هم که هدفی داره برای این عمر گرون مایش برنامه ریزی داره .... زمان اون چیزیه که من به شدت دنبالشم... چیزی که سریعتر از هر چیزی داره از دست می ره . چیزی که من فقط می تونم بهتون در مورد بهره وری از زمان بگم در همین چند جمله پاین خلاصه می کنم: 1.سحر خیز باش تا کامروا باشی. 2.تا تنور داغ است، نان را بچسبان! 3.کارامروز رابه فردا میانداز! 4.هرکس درخواب است، قسمتش در آب است. 5. جیکجیک مستانت بود، یاد زمستانت نبود؟ 6.عمربرف است و آفتاب تموز 7.آب رفته به جوی، باز نمی گردد. 8.برو ز تجربه روزگار بهره بگیر که بهر دفع حوادث تو را به کار آید ( خدایی این یکی آخری روجدی بگیرید...بیاید نریم راههای تکراری رو...که ثانیه ها منتظر ما نمی مونند...تیک تاک... تیک تاک... ) یه جمله جالب از برنارد برنسن که حیفم می یاد ننویسمش: خدا می دونه چقدر دلم می خواد به روز کنم اما اصلا وقت ندارم معمولا همه چون موضوعی به ذهنشون نمی رسه به روز نمی شن اما من آنقدر چیزی تو ذهنم هست که نمی دونم کدومش رو بنویسم... حالم داره از نسل خودم به هم می خوره .اصلا این نسل من انگار واقعا نمی خوان یه ذره از اون مخشون کار بکشن. انگار دوست دارن هی تو این احساسات واهی خودشون غرق بشن! چه خبره از کوچیک و بزرگ همه دارین می گین: مامان من اینطوریه!! بابای من این طوریه !! دوستام اینطورین!! هیچ کس هم منو درک نمی کنه.وای چقدر من تنهام !! من سالهاست که مرده ام!! هر جایی که میری حرفای تکراری میشنوی !! تو هر وبلاگی که میری شعرهای ضد حال تنهایی و نامردی معشوق!! با اون قالبهای وحشتناکشون!! قلب آدم میگیره!! مگه قرار نبود که شادیامونو قسمت کنیم؟! پس چرا همش از غم میگید؟!کوتاه بیاید جون من !! نمیگم اصلا از غم ننویس! نمی گم از دردات نگو... بگو! اما نه اینکه تمام وبلاگتو رنگ غمبزنی!! و هرکسی هم که میاد بگه آره منم همینطوریم!جای اینکه به هم امید بدید دارید بدتر نمک روی زخم هم میپاشید!! خب خودت خودت رو درک کن !! چه خبره اینقدر ناز و مامانی و لوس و خودخواه و تکراری و بچه شدیم؟! بشینید یکم فکر کنید عوض نازو غمزه آوردنو هی نالیدن .ببینید که خودتون چه جوری می تونید به جنگ غصه هاتون برین!! مگه شما جوون نیستید ؟؟ از جوونی چی فهمیدید؟ اینکه فقط تیپ زرد و بنفش بزنید و هندزفری بزاری تو گوشات و دنبال یه عشق کذایی باشی؟! نه جونم! جوون یعنی فکر و ایده ی نو! یعنی طراوت ! یعنی احساس! چرا هی همه چیزو تقصیر اینو اون میندازید؟ ها؟ چرا فکر میکنید بقیه همیشه مقصرند؟! چرا فکر میکنید که کاری از دست خودتون بر نمیاد؟!چرا همیشه دیگران باید شما رو درک کنند؟! چند بار به حرفای بقیه درست حسابی گوش کردی و بعد روش فکر کردی؟ها؟ هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابق داشتیم و حالا داریم(پاستور؟) به خدا خستم کردید! مگه شما قرار نیست پدر مادرای نسل بعدی باشید؟ وقتی این حال و روز خود شماست پس وای به حال بچه هاتون!! آخ خ خ خ خ خ بسسسسه دیگه!! همین رفتارهای شماست که مارو جهان سومی نگه میداره!! هیچ کی مقصر نیست!! یه زمانی این شعر و از قول خدا می خوندن: ای بنده چه بی وفایی کز مهر به سوی ما نیایی آنگه که تو را دهیم دردی ناچار شوی دمی بیایی وانگه که تو را دهیم شفایی یاغی شوی و دگر نیایی خندم می گیره .این دوره زمونه دیگه کسی حتی وقتی خدا بهش دردی میده هم سراغ خدا رو نمیگیره .انگار یادمون رفته که یکی داره نیگامون می کنه.یادمون رفته که تنهاترین عالم کیه؟! کاش یکمی تو این تنهاییامون سراغشو میگرفتیم! کاش جای اینکه دنبال گوش شنوا واسه حرفامون باشیم یکم دردمونو به خودش می گفتیم!! به خداوند خوش بین باش زیرا هرکس به خدا خوش گمان باشد خداوند هم با گمان او همراه است.امام رضا(ع) زندگی تو این زمونه خیلی سخت شده...انگار بیشتر شبیه یه دروغه !! هرکسی میگه که دنبال حقیقته در حالیکه همین حرفش هم دروغه، یه دروغ بزرگ چون اصلا نمي دونه اون حقیقت چیه که دنبالش باشه.خیلی سخته دنبال یه چیزی باشی و ندونی اون چیه... عجب زندگی خاکستری شده .جاییکه هر کسی با احساسات دیگری بازی می کنه )جاییکه اسباب بازی آدما شده احساسات( جاییکه قلبها نبدیل به سنگ شده ! جاییکه قلبها تبدیل به سنگ شده.جایيکه مردم خاکی خودشونو خیلی بالا میبینن در حالیکه دارن سقوط میکنن.جاییکه خنده ها و گریه ها همه مصنوعی شدن.همه کلاسها و درسها و رسمها ،همه رفتارها و رابطه ها همه زمینی موندن.همه خاکستری شدنو دیگه جایی برای حرف زدن از آسمون آبی نیست و دیگه وقتی برای نگاه کردن به بالای سر پیدا نمی شه همه فقط جلوی خودشونو میبینن اینجا همه چشم ها فقط برای منافع شخصی کار می کنه و جز خودش واسه هیچ کسی ارزش قائل نیست ..همه افکار به یه حرف ختم میشه، همه عشق ها به جاییکه تو قلب آدما باشه لقلقه زبون آدماست: دوسست دارم عزیزم ...! میخوامت عشق من...عسلم بی تو هیچم...تو تنها سوگولیه قلبمی...همین!!! از عشق و محبت این فقط همین چند جمله بین آدما رد و بدل می شه . همه دارن خودشونو گول می زنن .همه فکر می کنن با همین چند جمله عاشق واقعی هستند و معنی عشق و ارزش محبت، این گوهر گرون قیمت وجود آدم رو چقدر آسون و چقدر ارزون می فروشن.چقدر راحت ازش می گذرن...مگه کشکه بیا عزیزم امروز قلبم برای تو فردا برای اون یکی و پس فردا...چه قلب چاک چاکی! اینه؟؟یعنی اینه ؟ همینه! این دنیاسیاهی که همون داریم توش دستو پا می زنیم و هیچ کی به فکر چاره نیست. حتی اگر کسی هم از این گوهر ناب واسش مونده باشه نمی تونه بین این همه سنگ دل ازش استفاده کنه اونم باید مثل همه آدمای خاکستری دیگه بشه تا بتونه بین اونا زندگی کنه، باید احساسشو مخفی کنه تا کسی نتونه با اون حس پاک بازی کنه. این دنیا... جاییکه آدما حتی تو رویاهاشونم نمی تونن ببینیند که توی فکر تو چی می گذره ...جاییکه آدما کنار هم راه میرن در حالیکه زمین تا اسمون با هم فرق دارن !!!این انصافه؟چطور یه آدم اسمونی کنار یه آدم پست که لیلقت اسم آدمیت رو هم نداره می تونه دووم بیاره؟!!؟این وحشتناکه...شاید همینه معجزه این دنیا که باورش هنوزم واسم سخته... جاییکه هیچ کس متوجه این تناقضها و تفاوتها نمیشه و همه چیزو همه رفتارها و کارها طبیعی جلوه میکنن.خیلی سخته !!خیلی...اون وقت چرا نباد؟!چرا نباید ارزوی مرگ کرد؟ همه این حرفا فقط در حد حرفه و نه بیشتر! کاش یه جایی باشه که بشه فقط از احساس پاک حرف زد فقط حرفای آسمونی زد . جاییکه همه حرفا به سیاست مزخرفو اقتصاد ختم نشه جاییکه آخرش بعد از بحث به جون هم نیوفتن . جاییکه به احساس ادما احترام بزارن ...جاییکه حقیقت باشه...حقیقت محض! جاییکه بشه عشق واقعی رو معنا کرد .جاییکه زبونا دیگه از گفتن معنای عشق قاصر باشند. جاییکه ادما آدم باشند! آدم! جاییکه هیچ وقت وقتی میخوای از احساست حرف بزنی هیچ گره ای ، هیچ بغضی سر راه گلوت نباشه...جاییکه ترس از بیان حقیقت نداشته باشی! جاییکه به جای بازی با احساس ادما ، همه با تو هم حسی داشته باشند!! جاییکه احساسها با هم مخلوط بشن و یکی بشن.دیگه دنیایه اون دنیا .... اون دنیایی که هر وقت خواستی بخندی و هر وقت که اراده کردی گریه کنی، وقتی می خندی واقعا خوشحال باشی و وقتی گریه می کنی راحت باشی .چقدر سخته نتونی حتی از چیزی که عذابت می ده گریه کنی ، چقدر سخته نتونی ناراحتیتو نشون بدی.چقدر سخته وقتی مجبوری بیخودی بخندی و خودتو یه جوره دیگه جلوه بدی در حالیکه نیستی اون چیزی که هستی.... یه كم طولانی شده ولی تحمل كنین و تا آخرش بخونین. یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟...
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

از وقتي کوچيک بودم مي شناختمش، استاد مادرم هم بود! و استاد من! ازش مي ترسيدم. جبروت زيادي داشت. استادي که به نام استاد روز قدس شناختمش!
عالمي بود براي خودش. يه استاد کاملا سياسي!
هميشه براي روز قدس سخنراني داشت. هميشه قبل رفتن به راهپيمايي روز قدس از تاريخ يهود و جنايت صهيونسم ها مي گفت. با صلابت بود و با قدرت صحبت ميکرد.
انگار خدا ميخواست همين روزهايي که در آنها براي قدس سخنراني مي کرد از دنيا بره. تمام مدتي که در مراسم ختمش نشسته بودم موهاي تنم راست شده بود. يکي از سخنرانيهاي روز قدسش رو گذاشته بودند:"...صهيونيسم غده سرطاني اسلام است...
... در بين ملتهاي مسلمان فلسطين انتخاب کردند چون وسط ملتهاي اسلامي بود و آن را پايگاهي براي خود قرار دادند تا بين مسلمانان نفوذ کنند...
...چرا اکثر سينماها و روزنامه هاي دنيا در دست صهيونيسم است...
...چرا تنها توصيه ما به فرزندانمان فقط شرکت در کلاس کنکور است؟چقدر براي دينش سرمايه گذاري کرديم؟..."
عجيب با صلابت حرف مي زد اين استاد پير! تمام حرفش درد اسلام بود. انگار حرص اسلام داشت.
حيف...سني نداشتم. عقلي نداشتم. اون زماني که بتونم حرفهايش رو درک کنم.
مات و مبهوت شده بودم! يعني اين استاد هم رفت؟!!!!!
انگار قسمت بود استاد روز قدس در شب روز قدس و در صحن قدس خاک شود.
استاد روز قدس هم در گذشت اما قدس رها نشد!

ای کاش می توانستم در گوشه ای از خیابان در حالیکه کلاه به دست دارم بایستم و از مردم بخواهم که اوقات تلف شده خویش را داخل کلاهم بریزند !!
یه عالمه تو قسمت مدیریت وبلاگم یادداشت تایید نشده دارم که دوست دارم خوب روشون کار کنم و بعد بفرستمشون واستون ...اما کو وقت؟! کاش امتحانام که تموم شد بتونم...![]()
خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت. فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا....
آدم گفت چشم...
خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم....
و آدم به دنیا اومد........
اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود... توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت....
سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........
دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت......
خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت......
یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد .......
به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها...
و آدم باز هم گریه كرد.......
وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده...
خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه......
وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت......
بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت آخه خدا منتظر اونهاست .....
اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند......
یا حق
| Design By : Night Skin |




