* دلشاد *
* Always be Happy Evan if you are unhappy *
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. چند روز پیش استاد یه حرف جالبی تو کلاس زد که شاید یه جور تلنگر بود...استاد می گفت: "ما مسلمونا همیشه وقتی پولی ،چیزی نیاز داریم جای اینکه تو جیب خودمونو نگاه کنیم یا اینکه حساب بانکی خودمونو چک کنیم همیشه زود از کسی قرض می گیریم." این مثال رو برای پیدا کردن مطلب مورد نیازمون زد که جای اینکه از کتابخونه که معتبرتره پیدا کنیم سریع به نت مراجعه می کنیم... ولی حرف اولش بیشتر منو به فکر وا داشت...واقعا مسلومونا اینطورین؟؟البته این استاد ما از گوشه و کنایه زدن تو حرفاش هیچ وقت کم نمی زاره مطمئنم از گفتن این حرفشم یه مقصودی داشت... شايد استاد مي خواست به يكي از علل عقب موندگي مسلمونا يه اشاره اي بكنه اينكه جاي اينكه در كتابها و منابع خودشون دنبال خيلي چيزا بگردن مي يوفتن دنبال غربيها و علمو تو دست اونا مي بينند ...شايد همون غربزدگي...
گلشیفته جان، وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم، از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد، آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفتهاند و گلشیفته، نقش پنهانی است از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد. مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است، میسوزد تا نور و گرمیو محبت و حیات ببخشد، "هست"برای آن كه فرزندش "باشد." مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج میزند و ترنم لبانش به ذكری الهی، در خانه نور میپراكند.
یادت هست هنگامیكه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملاقلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانیها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.میگویند میخواهی ستاره فیلمهایهالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمیدانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما میخواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو میدانی كههالیوود كجاست؟
میدانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیسهای سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای هالیوودیها داری؟ میدانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلابهایی سقوطش میدهد؟ دخترم، دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفتهای، ترمز بریده است. غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی، دارد مثل موریانه پایههای خانوادهها رادر غرب میجود...میدانم، میدانم كه آنها پیشرفتهاند، اما این پیشرفتها چشمت را كور نكند.
دخترم، برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی، در حالی كه از استودیو به خانه میآید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است، میتواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش، در برابر پرده سینما یا تلویزیون مینشیند و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشهای بیگانه را تماشا میكند؟ گلشیفته جان، دنیای رسانه و تبلیغات، خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت، طعم خوشایندی دارد در شباب عمر. شهرت، یعنی پول، احترام، فلشهای پرنور دوربینهای عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان. دخترم، هالیوود میتواند تو را به قله شهرت جهان برساند، میتواند نام تو را در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند، میتواند حساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند، دستشان درد نكند، خیلی هم خوب است كه به این چیزها میرسی مادر. اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند، تاجی از الماس بر سرت بگذارند و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانهای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت. این درسی بود كه رسول ملاقلی پور به تو یاد داد، اما خیال میكنم خوب این درس را یاد نگرفتهای. از تو خواهش میكنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ ببین رسول میخواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی، بعد یك هنرپیشه، اول یك مادر هستی بعد یك شهروند، اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته، هیچ چیز، هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی. تمام فرصتهای درخشان هالیوود هم نمیتواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملاقلی پور درك كردهاند به تو هدیه بدهد. هنرپیشه باش گلشیفته جان، به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر" باش.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
| Design By : Night Skin |


